تبليغاتX
دختر ایرانی
این ها درد و دل های انسانی اند که به بیانی زنانه ادا می شوند...

 

این روزها دیگر نمی شود از ضلع چهار راه ولی عصر قیافه تالار شهر را دید. پر شده از چیزای مختلفی مثل مترو، نمایشگاه و کمپ های دولتی و عقیدتی. از میانشان باید راه باز کنی تا خودت را به سر در تلار برسانی...بعد از این همه چیز که رد می کنی اما تالار هنوز سربلند و مغرور چشم به آسمان دوخته. دیروز اما اگر مترو و نمایشگاه را هم رد می کردی سکوی بزرگی را جلوی تالار می دیدی که برای نمایشی خیابانی آماده شده بود. دایره بزرگی که ظاهرا بقایای یکی از حوض های پارک دانشجوست، با کاه گل به حجم سیاه صحن نمایش پیوند داده شده بود. دور تا دور صحن هم سیم خاردار بود...و در جلوی صحن تابلویی از یک غروب و یک دکل که رنگ مشکی داشت. جلوی نقاشی هم یک دکل ساده بود که با نردبانی به زمین وصل می شد. چند نفر مشکی پوش هم در تدارک آغاز یک نمایش بودند....

*

نمی توانم درباره نمایش نظری بدم شاید ایده اش جالب بود..اما اگر من نویسنده بود نمایش را با این همه پیام بمباران نمی کردم.

-نگاه منتقم مردم به پدر یک تروریست

-ناباوری یک پدر از اهداف تروریستی پسرش

-احساس گناه به خاطر بزرگ کردن پسری که ادم می کشد

-آموزش های پسر  و همکیشانش برای ترور

-بمباران در صف نمازگزاران

-کشته شدن نمازگزاران

-شهادت نمازگزاران

-....

شاید هم اگر به جای طراح صحنه بود با این پولی که در دستم بود خلوت تر و مرتب تر دکور می چیدم....شلخته و درهم: هم بازی ها و هم صحنه..تنها چیزی که نقطه قوت بود میری بود که با موی سپید نقش پدر یک منافق را اجرا می کرد و از بالای همان سکو خطاب به فرزندش سخن می گفت.پسرش «منافقی» بود که کارش ترور آدم ها در سال های بعد از انقلاب است (ظاهرا پسرش از مجاهدینی است که در اردوگاه اشرف زندگی می کند). صدای او مهمترین جمع کننده ماجرا بود...اما تعدد صحنه ها و ردیف کردن مفاهیم ارزشی انقلابی کنار هم در نهایت خسته ام کرد...کار از رنگ مشکی لباس اعضای گروه شروع شد:.منافقانی که سرشان هم با رنگ مشکی پوشانده شده بود (و به نظرم کار جالبی بود) اما بی سلیقگی پوشاندن کفن و عبای سفید به نقش بازیگران شهدا واقعا ناامیدم کرد...انگار کار تبدیل به مانیفستی ایدئولوژیک شد...از بازی در آمد و تبدیل به یک اعلامیه سیاسی شد و بعد......................

بی آنکه به مخاطب ضربه ای بزند تمام شد....

*

تخصیص جا و چنین فرصتی به یک نمایش آن هم در جلوی تالار شهر.....

نمی دانم چرا بعضی ها پیش چشم همه چرک نویس هایشان را نشان می دهند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 14:14  توسط فاطمه   | 

نیم ساعتی باید منتظر می شدم تا عکسهایم ظاهر شوند. داخل عکاسی خنک بود و از اینجا می توانستم عطش و ملال انگیزی گرما در میدان کاج را ببینم. اما مساله مهمتر از گرما حضور نیروهای کمیته مبارزه با بد حجابی بود که سمت مسجد میدان را احاطه کرده بوددند و به هر چهار طرف تسلط داشتند! دلم گرفت. دلم نیم خواست بابت مانتویی که پوشیده ام حساب پس دهم. شاید هم مانتو مشکلی نداشت اما گاهی آنها تنها دلشان می خواد به کسی گیر بدهند! فرقی نمی کند چه پوشیده ای. دایره جرایم برحجابی هم به حدی گسترده است که هر دختری پتانسیل دستگیر شدن را دارد. مثلا اینکه این مانتو روی زانو است جرم "مانتوی کوتاه" مرتکب شده و این چشمها که طبق عادت همیشگی ریمل دارند متهم به "آرایش شدن" هستند. نگاهی به قبض و بعد به ساعت می کنم! و بعد از مسئول قبض ها که مرد میان سالی است می پرسم که چه مدت است آنها اینجا ایستاده اند و آیا کسی را هم دستگیر کرده اند؟ نگاهی به من می کند و همه چیز دستش می آید. می گویند: "فکر می کنی تو را می گیرند؟ تو که موردی نداری! فقط روسری ات را بکش پایین"!

دوباره نگاهی به ماشین های کمیته می کنم. یک پژو، دو خودروی ون و یک چیزی شبیه پاترل. با خودم می گویم اینها که در این گرما اینطور عاشق اجرای حد خدا بر روی زمین هستند، سال قبل کجا بودند وقتی جوان مردم در همین میدان به ضرب چاقوی یک روانی متعصب از پا در آمد..هیچ کسی هم کمک نکرد و همه از ترس جان فقط نظاره کردند؟ اگر نیروی پلیس کارش حفظ شئونات اخلاقی است پس چرا وقت آدم کشی اینجا ظاهر نمی شود؟

*

داخل عکاسی تنها دو مرد حضور دارند و در اتاق عقبی چند نفری در حال کار بر روی عکس های دیجیتال هستند. نیم ساعت نمی توانم در این فضای کوچک حریم شخصی آنها را هم خدشه دار کنم. چاره ای نیست. روسری را مرتب تر می کنم و بیرون می زنم. گرما مثل لباسی دیگر روی دوشم می افتد. لباسی که انگار خیس هم هست. خانم های چادری آن سوی خیابان با دو زن مانتو شلواری صحبت می کنند. راستی حضور این زنان کنار مردان کمیته ای، آن هم در خیابان، آن هم ساعت ها اشکالی ندارد؟ گاها مجبورند در یک ماشین ساعت های به انتظار یک سوژه بد حجاب بگردند! این چی؟ این اشکالی ندارد؟ فکر می کنم پدرم هرگز موافقت نمی کرد چنین شغلی داشته باشم. ساعت ها در روز کنار چند مرد که معلوم نیست کجا درس خوانده اند و کجا بزرگ شده اند!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 12:12  توسط فاطمه   | 

حسابی عصبانی شده بود و تندو تند حرف می زد. کسی را از رفتن به جایی منع می کرد. از تمام توانش استفاده می کرد تا حرفش را به کرسی بنشاند. از آینه اتوموبیل می دیدم که پیشانی اش سرخ شده و سعی دارد تا حواسش از رانندگی اش هم پرت نشود. وقتی جایی از مسیر توقف کردیم و او استراحتی 10 دقیقه ای اعلام کرد به خودم جرات دادم تا از او بپرسم طرف صحبت پسرش بوده یا دخترش. دست چپش را به سبیل های جو گندمی اش کشید و با دست راستش سیگارش را به نزدیکی لبش کشاند. پکی فرو داد و همانطور که دود سیگار را بیرون می داد گفت: "دخترم بود، اجازه می خواست که به خانه دوستش برود اما دفعه قبل به او گفته بودم که آخرین بار است"! گفتم: "خوشحالم که موفق شد. حالا چرا انقدر سرسختی کردید؟" گفت: "ای خانم، به جامعه اعتماد ندارم، دخترم تنها 18 سال دارد و من نه به مردم اعتماد دارم و نه به جامعه! این روزها هم که می بینی روز روشن به زن مردم تجاوز می کنند و راست راست می گردند و اگر حرفی از آن بشود می گویند چرا اشاعه منکرات می کنید! توی این شرایط چطوری موافقت کنم که شب پیش کسی بماند؟"

شاید راست می گوید! شاید هم نه! نمی دانم! گفتم: "اما دختر خوبی است که تا اجازه ات را نگرفت، از خانه بیرون نرفت"! ابروهای مشکی اش به هم گره خورد و نگاهی موشکافانه تر به من انداخت! انگاری کنکاش می کرد سنم را حدس بزند یا بهانه ای بجوید که بحث را تمام کند. گفت: "باید هم این کار را می کرد". گفتم: "بایدش را نمی دانم اما صادق بودن و پذیرش نصیحت این روزها رفتاری است که از هر کسی سر نمی زند"! نگاهی به جاده انداخت و آهی از سینه ای خس کرده کشید. به سرفه افتاد. یک سمند زرد که از جاده می گذشت برایش بوق زد و دست تکان داد. او هم متعاقبا برایش دست تکان داد. رو به من کرد و گفت: "هنوز جوانی دختر جان! هنوز جوانی! سال قبل تیر ماه بود که زنم به من تلفن کرد که دخترمان را نیروهای کمیته گرفته اند، نمی دانم چطور خودم را به شهر رساندم! توی را هر چه بد و بی راه بود نثار او و مادرش کردم. من که تمام عمرم را در این جاده گذاشته ام تا آنها احساس کمبود نکنند! دیگر نباید اظطراب ماجرهای اخلاقی را هم داشته باشم! وقتی به محل استقرار کمیته رسیدم دخترم را دیدم که آنقدر گریه کرده که چشم هایش کاسه خون شده. کنار پنج دختر دیگر کنار دیوار ایستاده بودند. آن طرف پسر و دختری را گرفته بودند که رئیس کمیته با او حرف می زد؟! با خودم گفتم خوب پسری که با دختر من بوده کجاست؟"

مرد به اینجا که رسید با صدایی رسا تر انگار که از افتخاری حرف می زند گفت: "اما اساسا مشکل دختر من مورد منکراتی نبود! گفتند لباسش مشکل دارد! گفتم خوب کجای لباسش مشکل دارد؟ دختران دیگر که کنارش ایستاده بودند مانتوی کوتاه یا آستین کوتاه داشتند اما این دختر این مشکلات را هم نداشت. گفتم آقای محترم! مشکل دختر من چیست؟ رئیسشان نگاهی به دخترم انداخت و انگار خودش هم ناگهان جوابی نداشته باشد گفت لابد موهایش بیرون بوده! گفتم همین؟ این مورد که همین حالا هم توی خیابان زیاد است. نگاهی موشکافانه تر به دخترم انداخت: "خوب ببینید رنگ روسری اش چقدر جلف است؟ تا به حال چنین رنگی دیده اید؟" روسری را سال قبل یکی از همکارانم که در کار ترانزیت کالا به ترکیه است برایمان هدیه آورده بود. رنگ های شاد قرمز و آبی نفتی اش آن را متفاوت از روسری های معمول کرده است. می دانستم تک است اما نمی دانستم که ماجرا درست می کند.

خنده ام گرفت! مرد ته سیگارش را به زمین انداخت و به دیگر مسافران اشاره کرد تا سوار شوند. پرسیدم: "خوب نهایتا چه شد؟" پوزخندی زد و گفت: "رو به خانمی که مسئول دختر من و پنج دختر دیگر بود گفتم: "شما آنها را بازداشت کردید؟" با اشاره سر تایید کرد. گفتم" روسری قشنگی است نه؟" از سوالم تعجب کرد! گفتم اگر از روسری خوشتان آمده، خواهری کنید و آن را با مقنعه ای ، روسری سیاهی چیزی عوض کنید. من راننده جاده هستم. تمام راه را یک نفس کوبیده ام و آمده ام به خیالی این که دخترم خلاف شرع کرده! خواهری کن و ماجرا را فیصله بده"...

·         "فیصله داد؟

-          " بله! بعد از نیم ساعت...."

همه مسافران در ماشین نشستند و بعد از پیوستن ما ماشین به راه افتاد... دلم می خواست از آزادی های این دختر دفاع کنم اما نمی دانستم باید بر علیه کدام جناح بایستم؟ پدر و مادر یا جامعه مذهب زده و پریشانی که مرز مشخصی برای محدود کردم زنان و در کل مردم عادی ندارد؟ مرز مراقبت کجاست؟ تا کجا باید خودمان را بپوشانیم و مراقب روابطمان باشیم؟ و اگر این همه مواظب باشیم آن وقت جامعه و سیستم امنیتی ایمنی ما را تضمین می کند؟

در این مملکت تا یادم می آید زنان بودند که محدود شدند و هر وقت زمان خدمات گرفتن شده همه طوری طفره رفتند. تا از نگاه خیره و یا دست ناپاک مردی در ماشین و اتوبوس گله کردیم به جای اینکه حمایت شویم به ما گفتند "آرام تر! تو بگذر! خانمی کن و آبرو ریزی نکن! ببین همه دارند نگاهت می کنند"! اگر هم کسی رسما پیشنهاد بی شرمانه ای در مکان رسمی یا محل کار داد و ما به جنب و جوش افتادیم که شکایت کنیم نصیحتمان کردند " که این کار را نکنی ها! انگشت نمای همه می شوی! تازه فکر می کنی او که پیشنهاد بد داده برایش بد می شود؟ تو بیرون می شوی!" اما وقتی بحث شکل لباس و رنگ لباس زنان می شود هزاران سازمان و موسسه سر بیرون سبز می شود تا به نحو احسن ما را کنترل کند. همایش گذاشته می شود و کارگاه راه می افتد....

واقعا مرز مراقبت کجاست؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 13:8  توسط فاطمه   | 

گاهی اوقات تمام لذت زندگی به همین پیش بینی نشدنی اش هست. هر بار در سالروز تولدم ذوق و شوق تولد داشته ام و برنامه کیک و کادویی. امسال اما تنها ذوق رفتن دارم تنها ذوق اینکه کسی یادش نیاید هنوز هستم و هنوز پشت به مدرکی خاک گرفته از سه سال قبل قاب شده ام. از اینکه سه سال را بی اینکه به جلو بروم تنها روزگار گذرانده ام غمگینم. از اینکه به تحمل وضعیت موجود تنها سر جایم ماندم افسوس می خورم. از اینکه برای پرواز تا این حد دیر شده کمی عصبی ام.

از اینکه بزرگتر شده ام خوشحالم. از اینکه بیست و نهمین سال زندگیم را می بینم خوشحالم. از اینکه هنوز این کلاف سر در گم زندگی ادامه دارد  خوشحالم. از اینکه طوری زندگی کرده ام که از گذشته ام خجالت نمی کشم و به خاطر موقعیت و فرصت دلی نشکسته ام و حقی پامال نکرده ام خوشحالم. به این کارنامه 29 ساله که نگاه می کنم با خودم می گویم راه بعید و پیچ در پیچی را آمده ام!

از اینکه تنها هستم دیگر خوشحال نیستم...از اینکه هنوز سال های تنهایی ام را می شمرم، متاسفم..گاهی فکر می کنم یک نیرویی در این تقدیر قصد دارد هی آزارم دهد و حتی یک دلخوشی دو نفره را هم بی رنج و مرارت به من ندهد.

اما سر سپرده ام هنوز...

کمی ناباورانه و پیش بینی نشده، بیست و نهمین سال زندگی هم در تنهایی سپری شد.....اما پشتم به فردایی خوب هنوز گرم است....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 11:29  توسط فاطمه   | 


گاهی اوقات با خودم فکر می کنم آدم ها تا کی و تا کجا می خواهند به زندگی تاسف بار انگلی خود ادامه بدهند؟ نه علمی؟ نه هنری؟ نه دوستی؟ تمام زندگیشان به تصور یک زرنگی منفعت طلبانه تلف می شود.

موقعیت و مقامی که از تخریب شخصیت هم کیش و هم رسمت به دست می آید چه طعمی دارد؟ وقتی حتی جرات نداری ایده ات را آرزویت را، شیوه زندگی ات را به صراحت بیان کنی، چه لذتی از زندگی می بری؟ از رویارویی با کسانی که تو را با تاریخچه زندگی انگلی ات می شناسند، چه حسی را تجربه می کنی؟

گاهی فکر می کنم تو از آزادی ما رنج می بری؟ نه مانند تو بر سفره خون دوستان مبارزمان ننشسته ایم؛ نه از لطف دستمال داری آدم های با نفوذ به درجه تحصیلی یا پستی نرسیده ایم...اما

آزادیم در اینکه بگوییم سبزیم،

 آزادیم که بگوییم حاضر نیستیم به کسانی که لیاقت ندارند احترام کنیم،

آزادیم که بگوییم راه زندگیمان را خودمان انتخاب می کنیم...

اینها تو را رنج می دهند، تو به نام "آزاده" ای اما آزاد نیستی.... تو اسیر و گرفتار روش بلیهانه ای هستی که در زندگی انتخاب کرده ای...نه به خاطر پرونده درخشان همزیستی ات میان ما دوست داشته می شوی و نه آزادانه آنگونه که دلت می خواهد می توانی زندگی کنی...تا ابد برده آنهایی که تو را از این نردبان بالا آورده اند و از ترس اینکه به پایین رانده نشوی در این اسارات سانتی مانتال می مانی...

از اینکه ما را به انگشت ناپاک ضد اسلام و ضد انسانیت بخوانی که ابایی نداریم، اینها اوج هراس تو از دوست داشته شدن ماست...

چه تلخ است روزی که با تمام وجودت متوجه شوی تمام این سال ها را باخته ای...و بی آنکه "آزاده" زندگی کنی تنها "آزاده" نامیده شده ای....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:1  توسط فاطمه   | 

این روزها دلتنگ بوی تو می شوم، بوی تند بوسه هایت و طعم مهربانی دستهایت. از عریانی این همه روز که بی تو به سر می شود به تنگ می آیم و هی زیر لب تو را زمزمه می کنم:

"بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود"

از این دلتنگی می هراسم، از اینکه هنوز صبح نشده دلتنگ تو ام و روز به پایان نرسیده در ناامیدی هایم می جویمت..

از بی تابی برای چشمها و هرم نفسهایت می هراسم، از اعتیاد به تو از پس تمام این ماه های خاک خورده تقویم می ترسم...از اینکه بوی پیراهنت دلخوشی شب هایم می شود و طنین صدایت دلگرمی روزهایت، می ترسم...

از اینکه به این تصویر و این ریاضت عاشقانه دلباخته باشم و نه تو در وحشتم....

با تمام کفر ایمان آلوده ای که به خالق ندیده داری باید دعا کنی که ببینمت تا قفل این درگاه بشکند:

"بگو بشکفد بغض پنهان من، که گل سر زند از گریبان من"

به این خالق که پنج دقیقه ای می خواهی جایش بنشینی تا از مردم بخواهی که ایمان خود به خداییت را عیان نکنند بگو... من آماده ام تا در آتش عشق تو سکنی کنم، شاید که ابراهیمی دیگر شوم و تو هم در این گلستان به آرامش برسی....

" آرام باش

و مثل فرورفتنِ پایِ گوزنی در برف

آرام بگیر

من از درونِ تو حرف می‌زنم

اگر بخواهی

تابستان هم برف می‌آید "

 

اگر تو بخواهی تابستان هم برف می آید اما عزیزکم تا تو نباشی روزگارم در آرامش به سر نمی شود....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:57  توسط فاطمه   | 

چند روزیست که فکر می کنم نه تنها تو صدای مرا نمی شنوی، بلکه من هم صدایت را نمی شنوم... فکر می کنم داری چیزی به من می گویی و من ناتوان از شنیدن آن هستم. یا می شنومش اما اشتباهی می فهممش. حس می کنم همدیگر را نمی شنویم و من فقط فکر می کنم که آدم های اطراف کنارم هستند اما توهم است و من در یک جزیره متروک تنها هستم...اگر اینطور باشد از سقوط از بلندی این روزهای بلند که گذرانده ام، نمی ترسم.. دوست دارم اگر اینطور باشد بابت بلاهت تمام این سالها که پنداشته ام شنیده ام تو را و اینطور نبوده به این زندگی خاتمه می دهم... شاید اصلا این زندگی هم نباشد و تمام این سال ها من مردن را تجربه کرده! و بر جای دخترکی تکیه زده ام...شاید اشتباهی زنده ام و اصلا مدت هاست مرده ام...همین است که نه من تو رو می شنوم و نه تو مرا...

اگر اینطور است بی معنی است که بخواهم راهنمایی ام کنی یا دوستم داشته باشی چون نمی شنوی! و اگر بگویی نه یا آری باز نمی شنوم...

اگر این طور است من از این تنهایی عظیم می ترسم...از فکر اینکه این سال ها را چگونه به این که شنیده باشیم یا شنیده باشمت طی کرده ام به خود می لرزم..

اما اگر تو هستی و می شنوی، پس چرا من نمی شنومت؟ چرا آن طوری که بفهمم و حست کنم در آغوشم نمی گیری؟ اگر من تنها نیستم چرا همیشه بی کسم؟ چرا همیشه همینطور در کوچک و بزرگ اتفاقات رها شده ام؟

این جزیره متروک که در آن همه دوستم دارند نه صدایی از تو می شنوم و نه حتی صدای خودم را.. گم کرده ام تو را! گم کرده ام خودم را...

چند روزی است که فکر می کنم نه تو صدایم را می شنوی و نه خودم...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 11:58  توسط فاطمه   | 

شاید فردا روز بزرگی باشد. 25 بهمن سال 1389 را می گویم. نمی دانم شاید این خوشبینی های زنانه من است که فردا را بزرگ می داند.. یا شاید دلخوشم به اینکه یک همدردی ساده با مردم مصر و پیروزی در استقامت 18 روزه شان می کنیم. اما صدای دیگری در دلم ترس از گاز فلفل ها و تیر اندازی ها و چماق های سنگیم دو سال پیش را می اندازد... صادقانه در اعماق قلبم می ترسم. اما وقتی به مردم مصر و تونس فکر می کنم می گویم نباید ترسید وقتی "بی شماریم"!

اما چه چیزهایی به نظر پر رنگ می آیند؟

-          چند روزی است زیاد صحبت از خانواده سلطنتی می شود. خانواده شاهی که ترسید و 33 سال پیش فرار را بر قرار ترجیح داد.

-          همین چند ساعت پیش مصاحبه ولیعهد شاه سابق با دو شبکه تلویزیونی ایرانی در خارج از ایران پخش شد... او هم بسیار خوب و فصیح و مطلع حرف می زد. انگار بعد از یک خواب 33 ساله همه روی خود را نشان می دهند.

-          بی بی سی و صدای آمریکا مرتب از گردهمایی فردا ساعت 3 می گویند.

-          تلویزیون پارس حتی پا را از این فراتر گذاشته و آهنگ های انقلابی پخش می کند و می گوید که جوان ها در مترو ها از مردم می خواهند فردا به خیابان بیایند(!!).

-          چند روز پیش هم سازگارا اطمینان می داد که گردهمایی روز 25 بهمن هراس زیادی را در دل رژیم به وجود آورده...

اما دور از تمام این حرف ها، این من، خواهران و برادران جوان من هستیم که یک بار دیگر به قمار زندگی خود خواهیم رفت. آیا خواهیم رفت؟ آیا این مبارزه شکل درستی دارد؟ آیا مبارزه در خیابان ها نتیجه دارد؟

ما فردا پیروزی مردم مصر را می خواهیم تبریک بگوییم. اما واقع بینانه نگاه کنیم. کدام پیروزی؟ آیا آنها پیروز شده اند؟ آیا پیروز می شوند؟ رئیس جمهور برای تعطیلات به شهر دیگری رفته و البته استعفا هم داده و حکومت فعلا در دست نظامی هاست... نظامی هایی که گوششان به آمریکاست.. آمریکایی که خودش هم نمی داند چه دارد پیش می آید و کدام تغییر و کدام مهره به دردش می خورد .... به خیابان آمدن زمینه یک تغییر شد اما بیرون راندن یک رئیس جمهور در برابر روزهای دیگری که مصر در پیش دارد، عملا هیچ است. روزی که مردم بتوانند ارتش را در کنترل خود بگیرند روز پیروزی است...

فردا چه؟ به خیابان آمدن ما چه چیز را درست می کند؟ ما چه می خواهیم؟ دقیقا چه می خواهیم؟ من مطمئن هستم هر کدام یک سری کلیات در ذهن داریم. دو سال پیش می دانستیم: تقلب در انتخابات. فردا چه؟ تقلب در تشکیل دهنده دولتی که دو سال زندگی مان را شکل داده؟ چه می خواهیم؟ به صراحت تغییر رژیم می خواهیم؟ رهبرمان کیست؟ ما که هستیم؟ الان چه می خواهیم؟

 

.

.

من قلبم با هر دقیقه ای که به فردا نزدیک می شویم چکه چکه آب می شود. من تک تک خیابان هایی که دویده ایم و شعار داده ایم را از برم... من اما دوست ندارم بی خودی خونی ریخته شود. بی برنامه بی آینده....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 0:10  توسط فاطمه   | 

امروز سالروز مرگ توست.. هنوز هم باور نمی کنم دختری که آن مرد، سراسیمه ، در چهار راه امیرآباد، آن روز غمگین، خبر مرگش را می داد، تو بودی! روز شلوغ و ناباوری بود.. تو هم مثل من، مثل هزار دختر دیگر آن روز بیرون آمده بودی... شاید اصلا هم قصد حضور در شلوغی را نداشتی.. شاید مادر تو هم به تو گفته بود توی تظاهرات نروی... شاید پدر تو هم قسم داده بودت به سالهایی که برایت زحمت کشیده که سرمایه عمرش را در یک شورش خیابانی به باد ندهی... من هم به حرف پدر و مادرم گوش دادم مثل تو و شاید مثل خیلی ها ... اما اوضاع آن روز آنقدر به هم ریخته بود که حادثه فراتر از حضور در درگیری به سراغت آمد...

آن روز در چهار راه امیرآباد وقتی با یکی از هم کلاسی هایم حرف می زدم و شش گاردی موتوری ناگهان همه را به رگبار گرفتند، من جان سالم به در بردم و تو در امنیت دیوارهای کوچه طعمه گلوله شدی! چه تفاوتی بین من و توست؟ من بی حرکت ایستاده بودم و فریاد می کشیدم، آخر دو دختر آن سوی چراغ زیر ضربات باتوم جیغ می کشیدند  و من کاری نمی توانستم بکنم. همه فرار کرده بودند و به شکل عجیبی کسی به من که گریه می کردم و بی حرکت ایستاده بودم کاری نداشت. بعد وقتی همه را ترساندند سوار موتور شدند و رفتند. گلویم می سوخت...گاز فلفل حسابی گلویم را می سوزاند و چشم هایم هم می سوخت... به سمت پل گیشا رفتم و در راه پیر مردی که پلاستیک سیاهی دستش بود گفت با دیدن صحنه تیر خوردنت دنیا پیش چشمش تیره و تار شده. به او گفتم مطمئنی؟ تیر مشقی نبود؟ او گفت خون تمام سطح پیاده رو را گرفته بود و مردم جوانی بیسجی را گرفته بودند و او اولین کاری که کرد به یک مغازه رفت و بلوز سبزش را عوض کرد. بلوزش توی پلاستیک سیاه بود..واقعا ترسیده بود و گریه می کرد... وقتی در بزرگراه چمران ماشین گرفتم متوجه شدم کمی جلوتر ده ها جوان متور چند گاردی را سوزانده اند. ترافیک بود و مردم از ماشین ها بیرون آمده بودند و شعار می دادند...

اوضاع شلوغی بود و نمی دانستم چه شده... دلم می خواست هیچ چیز را باور نکنم اما روز بعد تصویر زنده از لحظه مرگت به تلخی ریشه هر شکی را سوزاند... تو و من چه فرقی داشتیم؟

من هیچ وقت قاطی هیچ انجمن، موسسه یا دسته ای در دوران دانشگاهم نشدم.. هیچ وقت نه در قالب انجمن اسلامی رفتم نه بسیج نه جامعه فرهنگی... هیچ! همیشه انتقادهای خود را به همه داشتم. همیشه همه جا در اقلیت بودم نه شکلم به دخترهایی که توی نمازخانه می آمدند و کنارم نماز می خواندند، می خورد و نه شکلم به دخترها در اردوهای یک روزه خوابگاه در توچال و چالوس... هیچ وقت برای عقیده ای سینه چاک نکردم.. همیشه فکر کردم عقیده هر کس برای خودش محترم است و حتما دلایلی دارد. هیچ وقت کسی را قهرمان خود نکردم.. هیچ وقت به آرمانی چنان دل نبستم که وقتی سقوط کند من هم با او فرو ریزم. همیشه به شکل هولناکی همه چیز را نقد کردم: از دوست چادری و مذهبی ام تا هم کلاسی لاقید و لادینم. به نظرم هر دو دسته در پیله ای از بد فهمی ها و تعصبات گرفتار بودند و تمام سعیم را می کردم تا خودم به دور از تفکرات قالبی که در موردشان وجود دارد بشناسمشان...

امروز که سالروز به خون غلتیدن توست من حس می کنم پاره ای از وجودم، یکی از کسانی که سال های گذشته شاید با او صحبت کرده ام و شاید شناخته امش پر پر شده... اگر جای تو آن دیگری که پر از تعصب دینی بود به خاک می افتاد هم همین اندازه ناراحت می شدم.. اما با مرگ تو انگار کسی من را کشته... همانجا در چهار راه امیرآباد..تو را جدا از این ترانه ها و سناریو ها که درباره ات می سازند به یاد می آوردم از میان تمام کسانم به من شبیه تری.. شاید مثل منی... شاید تو اگر آن روز در چهار راه بودی و من در آن کوچه، تو الان داشتی برایم می نوشتی...شاید تو هم بارها از نظام تبعیض در دانشگاه، مدرسه و محل کار رنج بردی... شاید تو هم بارها متهم به بی دینی شدی... شاید تو را هم بارها متهم به ناپاکی کردند در حالی که شان انسانی ات اجازه نمی داد تا اهمیت به حاشیه ها دهی... شاید تو هم مثل من همین آدم عادی بود... شب با شایعات تقلب خوابیدی و صبح خس و خاشاک نامیده شدی و آن روز مثل همه دخترها و پسرهایی که باورشان نمی شد بیرون زدی اما قصد داشتی بدون حضور در تظاهرات شاهد هراس دژخیم دولتی شوی...شاید تو من بودی...

گل پرپر، نمونه بی گناهی، تصویر تظلم دختر ایرانی در نسل دوم انقلاب، ندای خاموش، ندای آزادی.... کاش بدانی که هر روز که از خواب بر می خیزم جای تو و خودم را در چهار راه و آن کوچه با هم عوض می کنم... شاید که از بار سنگین زنده بودن و مسئولیت سنگین آزاده بودن کمی بکاهم...

نمی دانم هزار من دیگر، پاره های دیگر این من که در جای جای این سرزمین یا این کره خاکی زندگی می کنند با مسئولیت سنگین این زنده بودن چه می کنند؟ پاره های دیگر این من که در خارج از این سرزمین تبدار درس می خوانند، کار می کنند و صبح را به شب می رسانند، چه طور خاطره چشم های مات تو بر دوربین را مرور می کنند... نمی دانم هزاران من که هر روز در دستگاه متعفن دروغ برای بقا در دو روز دنیای بی بقا سکوت می کنند یا سوت می کشند از بوی خونت چه حالی می شوند... اما من هر روز جای تو توی آن کوچه خودم را می بینم که به شکل هولناکی زنده ام....

هر روز که از خواب بلند می شوم با خودم می گویم تو شهید شدی و مسئولیت من و تمام زنده های دیگر هر روز بیشتر می شود. هر روز با خودم مرور می کنم که در کدام جبهه هستم؟ یزید یا حسین؟ هر روز با خودم می گویم آیا قرائتم از دین خدا درست است؟ آیا در جانب حق ایستاده ام؟ چقدر عکس العملم به خاطر موقعیتم بوده؟ چقدر توانسته ام دین به خونت را ادا کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 23:50  توسط فاطمه   | 

 

صبح تلخي كه همه از كنار هم به تلخي مي گذشتند و خيابان ها هنوز بوي آزادي شب هاي پر التهاب را مي داد، از خود پرسيدم چگونه ممكن است تو، تويي كه مظهر تنفر در دل اكثر مردم شهر بوده اي ناگهان سر از تخم صندوق راي بيرون كني و آواز ناخراش پيروزي سر دهي؟ من و دوستان بي شمارم چون مريم باكره پاك بوديم و بي گناه، دامنمان به ننگ تاييد تو آلوده نبود؟ آه مريم مقدس چگونه در زير بار توهين و تهمت تاب آوردي وقتي مثل آن صبح تلخ، همه چيز حكايت از نجابت تو مي كرد؟ تا اگر چه باردار حقيقتي مطلق بودي اما بر لب مهر سكوت زدي و روزه به خاموشي گزيدي، بگو چطور زخم اين خيانت در سينه مهربانت آماس نبست؟

*

تمام شب گويي در كابوس گذشت... مي شنيدم كه راي چنداني نياورده اي اما صدا لرزان امير حسين كه جرات كرده بود و شب را در ستاد به صبح رسانده بود مي گفت كه چندان هم اميدي به شمارش صحيح آرا نيست و تو با همان پوزخند احمقانه چهار سال ديگر بايد نماينده بغض هاي من در جهان باشي...

**

همين روزهاي خردادي بود...روزهايي كه با شك در ستاد موسوي شروع به فعاليت كردم... دلم به او گواهي مي داد اما عقلم انتخابش را خط مي زد! چگونه ممكن بود مردي كه 20 سال از صحنه اين گرگان به دور مانده باشد رسم درندگي بداند و بتواند بالا بيايد؟ اما پدرم مي گفت: "وقتي معلم پا جلو مي گذرد و در شهرستان به ستادش مي رود بدان كه او برنده است"...به او گفتم "يادتون هست چهار سال پيش كه با گريه گفتم برويد و به معين راي بدهيد احمدي نژاد دارد راي مي آورد شما به من گفتيد دختر جان! تو ساده و خام! قاليباف در سبد آنهاست؟"

پدرم گفت: "نه اين بار با هميشه فرق داره! اون راي مي ياره".

اما اينبار مثل هميشه شد!

***

همين شب هاي خردادي بود... من كه از سر كار به ستاد مي رفتم شب ها بايد مدت ها به انتظار تاكسي در خيابان هاي شلوغ كه مردم در آن آزادي مقطعي خود را جشن مي گرفتند مي ماندم. و هر بار با خودم مي گفتم: "فردا نمي يام، به من چه؟ چرا من بايد اين همه سختي بكشم"؟ اما فردا بعد از كار، مسيرم دوباره خيابان مير هادي مي شد و مقصدم طبقه منفي يك. همان جمع ساده بچه هاي گروه هاي گفتگو من را جذب مي كرد. چندان برنامه جدي نداشت، بودجه خاصي هم براي رفتن به ميادين شهر و صحبت با مردم نبود اما اين اشتياق بجه ها و از همه مهمتر اطمينانشان به پيروزي من را راضي مي كرد. روزهاي سياه بعد از انتخابات چهره بچه هاي مشتاق گروه هاي گفتگو يك لحظه از جلوي چشمم كنار نمي رفت. در فيلم هاي ويدويي خيابان ها و بين چهره هايي كه كتك مي خوردند يا شهيد مي شدند من دنبال چهره آشنا بودم... مبادا كه يكي از آنها هم گروهي من باشد؟ يا دوست من؟

*

25 خرداد وقتي با يكي از استادانم به راهپيمايي رفتم با خودم گفتم: " اين خيزش به حدي مشروع و حق طلبانه است كه من احساس مي كنم توي دانشگاهم".. دوست داشتم باور كنم كه كسي حق راي ها را مي گيرد، با خودم گفتم وقتي استادم با من است حتما خيلي از اساتيد ديگر هم توي صف ها هستند.. و اين يعني واقعا مي شود كار كرد. اما وقتي آن جمعه سياه آمد و بعد ديگر همه چيز رنگ تنگ و گلوله به خودش گرفت من اين دانشگاه را در خون ديدم... خون دختران و پسراني كه بوي طبقه منفي يك ستاد ميرهادي را مي دادند.

**

وقتي هر تيپي را توي صف اعتراضات مي ديدم با خودم مي گفتم: "ببين از هر جايي اومدن از هر شغلي از هر وضعيت مالي اي"... و اين به من مي گفت كه ما قادريم كاري مي كنيم....

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 16:32  توسط فاطمه   |