تبليغاتX
دختر ایرانی
این ها درد و دل های انسانی اند که به بیانی زنانه ادا می شوند...

من همیشه از این داستان های عشقی و هندی بدم می یومد. اما این داستان به نظرم جالب و تا اندازه ای آموزنده اومد. مهم نیست من از کجا آوردمش! مهم اینه که عین واقعیته و من تاییدش می کنم! البته فکر کنم از لحظه ای که بذارمش پشیمون شم!

 

می دونی من تو زندگیم پسر زیاد چزوندم! سوزوندم اما هیچ وقت کسی رو بازی ندادم! هیچ وقت پیش نکشیدم که پسش بزنم! شده هم که کسی رو خیلی دوست داشته باشم اما اصلا طرفم نباشه و من هم بی خیالش بشم!

اولین بار تو عمرم کسی اومد طرفم که من مدت ها تو کفش بودم.. و اون بدترین آسیب رو به من زد.. البته دیگه الان حالم خوبه، اما می تونست بد باشه.. می تونست منجر به خودکشی من بشه، می تونست من رو الان یه دختر افسرده کنه .. اما با وجود این مشکل بسیار بزرگ من از اولین  شاگردهایی بودم که دفاع کردم… و یادم نمی ره که خدا چقد کمکم کرد.. و من چطور بلند شدم…

من دوسال پیش عضو یه گروهی شدم به نام "اسمال فرندز"، یه سایت بین المللی که از سراسر دنیا امکان دوست شدن کاربرها رو با هم فراهم می کرد. من تو این سایت دوستای زیادی پیدا کردم…از آمریکا هزار تا دوست پیدا کردم یکی متاهل بود و 5 تا بچه داشت و اهل کالیفرنیا، یکی معلم زبان بود تو ژاپن .. یکی اسپانیایی بود کچل کرده بود بیا ازدواج کنیم! یکی از نیروهای آمریکایی بود تو عراق، یکی نیروهای آمریکایی بود تو افغاتستان.. با این دو تا هنوز هم تقریبا هر روز رابطه دارم…

ایرانی ها هم بودند… اما یه اشکال عمده وجود داشت و اون اینکه تا اعتبار نمی خریدی نمی تونستی با کسی حرف بزنی یا مسیج بذاری! فقط اونایی که اعتبار داشتن می تونستند این کار رو بکنن اما کافی بود شروع کنن تو دیگه دستت باز بود… می تونسیت ادامه بدی… می تونستی دیگه میل شخصی شون رو بگیری… و الا آخر

ایرانی ها چون سیستم اعتباری ندارن خوب نمی تونستن با هم ارتباط بر قرار کنن. یعضی از ین ایرانی زرنگا فارسی میلشون رو تو پروفایل می ذاشتن! و اس میل می زدن.. با اس میل تو فقط می تونی به یک بفهمونی که ازش خوشت می یاد.همین..

پسرای ایرونی هم خوب ترکونده بودن انقد بهم اس میل می زدن.. من اما جالبه بدونی انقد از کشورهای دیگه ایمیل داشتم که فرصت نمی کردم اس میل ها رو ببینم! روزی که من پروفایلم رو بستم، 100 نفر آدم دوست داشتنی از سراسر دنیا رو از دست دادم دوستایی که با اولین جمله "I am  a Muslim Iranian Girl”" حاضر شده بودند با من ارتباط داشته باشند با ظاهر با حجابم و می دونی که این یعنی چی! تحقیقی نشون داده که 65 درصد دختر های ایرانی پوشش و دین خودشون رو تو فضای مجازی انکار می کنن… حرفم تو مایه های همون مارپیچ سکوت نئومانه! می خوام بگم با اینکه می دونستم محیط غربی سایت چندان اقبال به یه دختر محجبه نداره، من با همین حجابم دوستای خوب پیدا کردم..

القصه.. یه پسر ایرونی رو حواسم بود که هر هفته اس میل می ده اما خوب من هم نمی تونستم کاری کنم.. صدا هم رو که نمی شنیدیم! می خوندم که مهندس نفته و عکساش نشون می داد که تو حوزه نفتی هم کار می کنه.. بعد از 9 ماه، به من ایمیل زد و گفت فقط به خاطر تو خودم رو کشتم و از یه دوست کاناداییم کارت اعتباریش رو گرفتم تا تو این سایت اعتبار بخرم.. من خوب می دونی که زودباور نیستم … اما کفتم حالا دورغ هم بگی به هر حال من دیدم که خودت رو کشتی. .. گفت من عاشقت شدم چون از معدود دخترای با حجابی، و عکسای خونواگی گذاشتی و یه ساله عاشقت شدم.. من هم با اینکه در واقع بخش زیادی از وجودم می گفت این داره قپی در می کنه و باور نکن اما به بخش از وجودم هم می گفت اینقد سخت نگیر! حالا برو و نترس!

شماره داد و اصرار کرد زنگ بزنم. من تا یه هفته یکی در میون بهش ایمیل می دادم.. بعد فکر کردم خوب جهنم بذار شمارم رو بدم.. یه روز عصر شماره ام رو براش گذاشتم! خوب یادم می یاد که جمعه بود! اما زنگ نزد. من هم دیگه یادم رفت. فردایی صبحش زنگ زد… خیلی کوتاه حرف زدیم و بعد قرار شد 8 شب زنگ بزنه که زد و دوباره 11 شب زنگ زد. فهمیدم اسمش آقای دال هست، تهرانیه و 36 سالشه.. فهمیدم تو یه منطقه نفتی کار می کنه و می خواد برا امتحان دکترا هفته بعد بیاد تهران! خوب بهش گفتم دیگه بهم زنگ نرن تا وقتی بیای تهران.. من خر می دونستم این یه برنامه احمقانه اینترنتی اما انقد که جاه طلبم خواستم از همین آدم، برای خودم یه بت بسازم. نمی خواستم که با زیاد زنگ زدن عاشقش بشم! البته ظاهرا از همون لحظه اول عاشقش شدم. گفت باشه می خوای با من چی کار کنی؟ گفتم نمی دونم انتظار قول و قرار نداشته باش! گفت "باشه اما با تو طوری خواهم بود که تا آخر عمر مال من باشی! " این حرفش هرگز از ذهنم دور نمی شه چون دروغ محض بود.

داشته باش که تهران اومد و من صدای موبابل رو نشنیدم و وقتی فهمیدم اس ام اس دارم دیگه اون خاموش بود. عصر زنگ زد و گفت "شارژ موبایلم تمومه اومدم از امتحان بیرون بهت زنگ می زنم.اما زنگ نزد! نه اون شب نه فردا شب نه پس فردا شب … من تو نگرانی های اون2 شب فهمیدم که متاسفانه عاشقش شدم! دخترا همینن اول جدی نمی گیرن اما همین که باورشون شد دیگه می یفتن تو چاه! حالا چرا اینجوری شدم؟ نمی دونم! خوب من پسر زیاد دور و برم بود چرا این؟ از بس مغرورم و هیچکی رو قبول نداشتم دلم می خواست این یه آس باشه تو زندگیم! یه کسی که یهو وارد زندگیم شه و همه چی تموم باشه! نصفه شبا بیدار می شدم و خوابم نمی برد. از پنجره به ساختمونای مقابل نیگا می کردم که همه خاموشن! زنگ می زدم! خاموش بود! نکنه مرده! خدایا! یعنی مرده؟

سومین روز صبحش زنگ زدم روشن بود وگفت ظهر خودش زنگ می زنه.. بعد زنگ زد که "من بلافصله باید می رفتم سکو یعنی با پرواز باید می رفتم چون تحویل کار اونجا بوده" از این دری بری ها که من فهمیدم اصلا براش مهم نبوده با من قرار داره! یا می دونسته منتظرشم شگردش بوده که نگرانم کنه! چه حقه ای چقد گرفت!…

این دوستی از همینجا افتاد تو سراشیبی آقای دال.. به همین سادگی! دیگه من به هر سازش باید می رقصیدم! البته بماند که می تونی حدس بزنی من هم تو برخوردهام خیلی تدافعی هستم! یعنی بهش بد اخلاقی کردم اما خودش می دونست که تبل توخالی ام! در واقع اتقد تجربه داشت که دستم رو خونده بود. بهم گفته بود که با چند نفر دوست بوده و باهاشون سکس هم داشته! خوب من از اینکه بهم گفت خوشبین بودم که ادم عوضی نیست. اما فوق العاده بداخلاق و پر توقع بود. ما همدیگه رو ندیده بودیم و هی تیکه سکسی می پروند! من هم اصلا خوشم نمی یومد. یعنی اصلا پذیرای حرف های خصوصی نبودم! من سال ها اجازه نداده بود کسی بهم نزدیک بشه چون کسی رو دوست نداشتم یا گفتم کسایی که دیوونه ام بودند رو دوست نداشتم.. حالا نمی دونستم وقتی یه پسری اون هم با سن و سال و تجربه، اون می خواد یه حرف سکسی بزنه من چطور باید برخورد کنم.. مسلمه که پاپیونش می زدم اما اما اون اصلا نمی فهمید و درک نمی کرد و راه نمی یومد! به اضافه اینکه فوق العاده سرش گرم کارش بود و از من توقع داشت مثل یه زن شوهر دار شرایطش رو تحمل کنم.. تقریبا ما هفته سه بار قهر بودیم… اصلا فکر نمی کرد دختری که ازش دوره نباید اینقد تو ذوقش زد.. من هم البته خر بودم و نمی فهمیدم که دختر جان تو که خیر سرت بعد این همه سال دوست پسر گرفتی نباید اینقد کیس دور انتخاب می کردی! من جدی تو بد بازی ای افتاده بودم! نمی دونستم چی کار کنم! تحمل پر رویی هاش رو نمی کردم، زبون جوابی می کردم، طاقت قهر رو هم نداشتم! دیگه تبدیل شدم به یه ادم ساکت! هی فکر می کردم خودم آدم مشکل داریم! تمام طول روز به یه اس ام اس از طرف اون می گذشت و شب های هم بعضی شب ها اگه زنگ می زد. اگه حالش خوب بود که توقع داشت بهش تلفنی حال بدم! چه می دونم حرف سکسی، سایز بدن، بوس! از این چیزا که واقعا به نظرم احمقانه می رسید کسی رو ندیده بهش جواب بدم! اینها درحالی بود که من دوست داشتم مرتب باهاش معاشرت کنم. از دانشگاه بگم. از برنامه ام! از برنامه هاش بشنوم! از اینکه کی می یاد. امروز چی کار کرده! چی دیده! کارش به کجا رسیده! حتی سیاست این رو نداشت که اول آماده ام کنه و بعد از چیزایی که دوست داره بگه! دوست داشتم از من بپرسه چی کار می کنم! چیزی نمی خوام؟ مشکلی ندارم؟ دفاعم به کجا کشیده! سرم که درد می کرد چی شد؟ چرا امروز بهش زنگ زدم حالم بد بود! اصلا! این چیزا یادش نبود یا اصلا براش مهم نبود!

گاهی وقتا که خیلی از دستش حرص می خوردم می گفتم شاید خدا من رو تو راهش گذاشته که دوسش داشته باشم تا جبران کمی های زندگیش بشم! می دونستم که بچه طلاقه! و باباش هم بیشتر وقتا مست می کرده و بد اخلاقی! البته اون جور که خودش می گفت. خوب می گفتم این که بداخلاقه و اعتماد به علاقه من نداره بابت اینه که هیچ وقت یه علاقه واقعی بهش ثابت نشده! می گفتم حتما من باید صبور باشم. اما رفتاراش انقد غیر انسانی بود که من هم از کوره در می رفتم! اصلا گذشت نداشت. نمی فهمید که وقتی از تمام روز اخر شبش زنگ می زنه باید اون رو لا اقل اخلاق داشته باشه! به محض اینکه کدورت پیش می یومد قطع می کرد! و من واقعا وقتی این کار رو می کرد احساس بی پناهی می کردم.

ما نزدیکای اون عید یعنی عید 87 یک دعوای سختی گرفتیم.. من خیلی به هم ریختم.. اون هم طبق معمول گوشی رو برا 10 روز خاموش کرد.. بعد دو روز مونده به عید زنگ زد با دلخوری دوباره حرف زدیم. از اینکه زنگ زده بود واقعا خوشحال بودم. هر 10 روز رو بهش زنگ زده بود. یه اکانت حتی درست کرده بودم به یه نام دیگه بهش ایمیل زده بود که یکی از رفقای قدیمی تو هستم. گفتم شاید اینطوری بفهمم جواب می ده اما به من نه! بعد که بهم زنگ زد به اون اکانت هم جواب داده شد و من خوب فکر کردم جایی بوده که کلا دسترسی نداشته. به دلخوری حرف زد. اون شب چهارشنبه سوری بود و من گفتم عصر ممکن آنتن نداشته باشم چون با خونواده ام می رم دریا! زنگ نزد. بعد ها از تو حرفاش فهمیدم فوق العاده حسوده! شاید جدی معقول هم به نظر نیاد اما هر وقت من می گفتم که با خونواده ام هستم بد اخلاق تر می شد. اصلا همون ساعت ها عمدا زنگ نمی زد. سال تحویل هم زنگ زد. اما تمام عید به 3 تا اس ام اس طی شد.. من هم اس ام اس نمی زدم! خوب یه چیزایی برام مهم بود. یعنی من براش آدم جدی ای نبودم؟ خوب مسلمه! چرا من اینقد احمق بودم؟ من کی بودم براش؟ هیچ کس؟ یه دختر اینترنتی! روز سیزدهم عید تصمیم گرفتم که دیگه بهش جواب ندم. کلا دیگه بهش جواب ندادم.. از روز چهاردهم، داشته باشید اواین روزی که حدس می زد دیگه توی حلقه خانواده ام نیستم، اس ام اس ها شروع شد. اول گفت چرا جواب نمی دی… بعد به التماس افتاد.. بعد هم متهم کردن … اما من جواب ندادم که ندادم… 10 روز بعد یکی از دوستای نزدیکم که اون هم عضو سایت بود اومد و گفت تو هنوز با آقای دال دوستی؟ گفتم نه! گفت پس به من ایمل زده نمی دونه من و تو دوستیم و به من پیشنهاد داده!

!

هرچند دیگه گذاشته بودمش کنار اما خیلی از این کارش شوک شدم… دوستم یه عکس خودم وخودش رو براش فرستاد.. و اون هم جواب داد که من ایمل نزدم یکی از دوستام VIP   من رو گرفته بود که با یکی رفیق شه، ظاهرا به شما زده! زیر بار نرفت! البته من باور نکردم! فهمیدم که براش هیشکی نبودم! براش فقط یه آدم اینترنتی بودم! همین.

عکس العملی هم بروز ندادم.. یه ماه بعد باز اس ام اس زد.. جواب ندادم..

یه مدت بعد تصمیم گرفتم که بهش بگم که ایملی که از یه آدم الکی بوده من بودم. چون هنوز باهاش تماس داشت. من از اون طریق فهمیده بودم که یه شماره دیگه داره. بهش گفتم که این یه ایمیل الکی بوده و دیگه همه چی تموم شده. بعد از یه شماره 772 به من زنگ خورد و من فهمیدم خودشه.. یه بار بهش جواب دادم گفت تو من رو بیچاره کردی.. گفتم خودت این کار رو کردی! گفت من این کار رو با دوستت کردم که تو احساس خطر کنی اما عکس العملت بدتر از هر چیزی بود.. توقع داشتم یه نتیجه ای بگیرم اما یه چیز دیگه ای شد… گفت اگه بگم غلط کردم خوبه؟ گفتم خوب غلط که کردی ولی من دیگه نیستم! می دونی چه شبی بود؟ همون شبی که من برای یک کنفرانس آماده می شدم.  باید یه مقاله رو اماده می کردم! آخرای حرفاش فهمیدم که فکر می کنه من دوباره دوست می شم باهاش. همون شب به خودم قول دادم فردا به پیشنهاد کسی که مطمئن بودم به اون همایش می یاد جواب مثبت بدم! بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزن! من فردا به اون پیشنهاد جواب مساعد دادم و خودم رو برای یه تابستون خوب آماده کردم. دوست داشتم تا شهریورش دفاع کنم. و از اینکه خدا من رو از ماجرا خلاص کرده بود خوشحال بودم. هفته بعدش هم آقای دال زنگ زد. بهش گفتم قطع کن. گفت نه قطع نمی کنم. گفتم می تونی بی احترامیم رو تحمل کنی؟ اگه قطع نکنی اون روی دیگه من رو می بینی! خوب من قطع کردم. بعدها ازش شنیدم که هون شب دلیتم کرد.

من یه ماه بعد با اون مورد دوم دوست شدم. پسر خوب و مذهبی بود.. ظاهرا اولین بار بود که با یه دختر دوست می شد! من در برابرش گرگ بودم یعنی انقد که مظلوم بود! اما با اون هم  خوب…خانوده بسیار مذهبی داشت اما اینو کتمان کرده بود.. من بعد از یه ماه فهمیدم که نه نمی دونه می خواد چه کار کنه! نه می تونه به خاطر من توی رو روی خونواده اش وایسه، نه می تونه از من جدا شه.. در واقع من بعد از این مدت فهمیدم امیدواره که چادر سرم کنم و امیدواره که من تو روی باباش واسم! آه! من یکهو خورد تو ذوقم! اصلا دیگه از چشم افتاد! یه بار کشدیمش کنار گفتم ببین پسر جون! من تو رو دوست دارم اما تو منو بدبخت می کنی.. من هم تو رو! اولش گفت آره اما بعد که دید جدی ام زد زیر گریه! گفتم ببین یا به من راه حل بده یا بذار برم! گفت تو برو اما من می میرم!  من سر این که این ماجرا رو چی کار کنم کارم به مشاور کشید.. نه می تونستم آرزوهام رو بکنم تو شیشه.. نه می تونستم دل اونو بشکنم… می دونی اول از چادر شروع می شه.. بعد من می خوام برم برا ادامه تحصیل می گن عزیزم بشین سر جات! من از اینا می ترسیدم!  یهو احساس کردم اصلا نمی تونم قبولش کنم. روحیه ام داغون بود.. اون بنده خدا هم روز به روز بدتر  می شد.. سیاه شده بود و لاغر! یه روز یکی از دوستای متاهلم منو دعوت کرد خونش .. ما با اون وشوهرش خیلی دوست بودیم… اونا ماجرا رو می دونستند. شوهرش گفت ببین من این پسر رو می شناسم… این خیلی پسر خوبیه بهش فرصت بده!  نمی دونستم چه کنم.. نمی خواستم دلی بشکنم! از طرفی می گفتم اگه قرار به دله چرا باید حرف دل من نمی شد و آقای دال برام جور نمی شد؟

به هر حال من صداش زدم و گفتم من بهت فرصت می دم.. برو ببینم چه می کنی.. برو با خانواده ات صحبت کن ببین اصلا چی می گن! کلی ذوق کرد! حالش خوب شد! آخر اون هفته رفت خونه شون.. قرار بود سه شنبه بباد… من شنبه بعد سراغش رو گرفتم! دیدم سه روزه تهرانه حدس زدم.. که..گفت می خواستم اخر هفته بیام مفصل برات بگم که من نمی تونم الان ازدواج کنم! بابام گفته تو تا 30 سالگی راه داری! من دیگه اون شب مطمئن شدم که اون خیلی بچه است! و من دیگه نباید بابت ترک کردنش عذاب وجدان داشته باشم..خوب حدس بزن همون شب چه کار کردم… از 10 روز پیش من دوباره یه جورایی با آقای دال دوباره شروع کرده بودم. من یه روز به باد ناسزاش گرفتم که تو منو بدبخت کردی من دیگه یه تصمیم ساده هم نمی تونم بگیرم! آقای دال هم انقد حرف خورد تا من آروم شدم. نمی دونم چرا این کار رو کردم. این یه جور مدیریت بحران بود؟ نمی دونم! فکر می کردم چون بهم خیلی بد کرده حالا اصلا بد نیست که بهش بد و بیراه بگم و از این مخمصه بیام بیرون. مث روز برام روشن بود که تو ماجرا تماس با دوستم توی وب سایت اون با شیطنت خودش ارتباط برقرار کرده و از اینکه ما دوستیم کلی تعجب کرده! می دونستم دروغ می گه که می خواسته من رو بچزونه! اما گفتم من الان توی بد بازی ای هستم! باید بیام بیرون! هر جور شده. حتی اگه قرار این دستم رو بگیره، باشه اما من می یام بیرون. واقعا جدا شدن از مورد دومم برام کابوس شده بود. می خواستم حذف بشه از زندگیم اما با اون نگاه مظلومش می یومد جلوی چشم من. خوب اون شب حجت بر من تمام شد. من به آقای دال زنگ زدم. شماره ام رو دلیت کرده بود و چند بار التماس کرده بود که شماره رو اگه ندم می یاد تهران و از مخابرات ریز مکالماتش رو می گیره تا بهم نشون بده دوباره می تونه شماره رو داشته باشه.

در واقع آقای دال فکر نمی کنم باورش شده بود که من واقعا با یکی دیگه ام و دارم ازش جدا می شم. پسرا همیشه یه ساختار فکری دارن که می گن اگه این دختر الان به ما زنگ زده حتما کسی رو نداره دیگه. یه بار بین حرفای چت بهش گفته بودم تو قوی هستی و من بعد از اینکه این بحران بگذره می رم. گفت چی؟ می خوای من رو بسوزونی که اینو می گی! در واقع فکرش رو هم نمی کرد که من واقعا توی بحرانم که با اون دارم حرف می زنم. البته خوب دوسش داشتم و تجربه دوم بهم فهمونده بود دوست نداشتنم چه جوریه! اما خوب من می دونستم این آدم که زندگیش آلوده به ارتباطای اینترنتی شده، نمی تونه یه زندگی فیزیکی سالم با یه دختر داشته باشه.

فرداییش دوباره زنگ زد. به همون صدا خوش اخلاقی که بعضی اوقات داشت و من عاشق اون حالش بودم. شبش دوباره زنگ زد تا قرار فردا رو بذازه. اخه فردا می یومد تهران. بهش همه چی رو گفتم "من تا هین امروز با یکی دیگه دوست بودم".. خیلی فشار داشت براش.. اما خوب دیگه باید می گفتم.. گفت چی کار کردید با هم؟ گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی تا کجا پیش رفتید؟ گفتم دستم رو گرفته چند بار. در واقع دستم رو چند بار هم بوسیده بود. از من بارها خواسته بود که لب هام بود ببوسه! اما خودش هم می دونست که درخواست احمقانه ای هست. خوب دخترای از دماغ فیل افتاده ای مث من هرگز به این راحتی این کار رو نمی کنن. چون فکر می کنن که جنس حراجی نیستند.البته من اینا رو به آقای دال نگفتم. اما با همون ماجرای گرفتن دست من هم ظاهرا خیلی ناراحت شد..گفت دیگه از خودم دورت نمی کنم…گفت برات جبران می کنم.. این حرفا هم هیچ وقت یادم نمی رن چون دروغ محض بودند. ازش قول گرفتم که برنامه ازدواج داشته باشیم. به سختی زیر بار رفت. هزار تا اما و اگر آورد. منی که حالا کلا این مساله برام یه مدیریت بحران بود خر شده بود. راستش برنامه ام هم ازدواج نبود. ازش مسئولیت می خواستم. بهش گفتم اگه فردا دیدیم هم رو پسند هم بودیم برنامه داشته باشیم.

فردا برا اولین بار دیدمش! مردی که عاشقش بودم رو هنوز از نزدیک ندیده بودم!  وقتی دیدمش انگار یهو همه چی توی ذهنم ساکت شد. هیچی نمی شنیدم. جلوم ایستاد. من واقعا عاشقش شدم. با هم نهار رفتیم بیرون. وقتی کنارم بود از خودم پرسیدم: من جدی به این آدم یه بار دیگه پا دادم؟ چرا؟ این آدم یه بار سلامت این رابطه رو به هم زده. وقتی به من التماس می کرده بهش جواب بدم به یکی دیگه ایمیل زده بود. دوباره اون بخشم می گفت: سخت نگیر. ببخشش. براش گریه کردم وگفتم باورم نمی شه که دیگه باهات دعوا ندارم. گفت تا آخر عمرت که نمی تونی بجنگی. با خودم گفتم اگه هم این کار رو کرده من باید زندگیم رو بسازم و نذارم دیگه اون اتفاق بیفته. بعد از اون اوضاع از قبل بهتر شده بود… برام بلیط گرفت که برم شهر محل کارش. توی اون مدت من خیلی فکر کردم که برم یا نه! می تونستم حدس بزنم رفتن به اونجا حتی برای چند ساعت یعنی چی! اما به چند دلیل قبول کردم. یکی اینکه می خواستم یه تجربه عینی از بزرگ شدنم داشته باشم. یعنی یه تصمیم بگیرم و پاش بمونم. دوم اینکه دوست داشتم بهش اعتماد کنم. سوم اینکه دوست داشتم در بد ترین حدس ممکن که سکس بود تجربه پیدا کنم. می دونستم که منظورش سکس کامل نیست. خوب من تا جایی که ممکن بود از حتی یه سکس الکی هم ابا داشتم اما گفتم دیگه بدترین حالتش اونه دیگه. خوب به جهنم حداقل می فهمم چیه!

من رفتم. من تو یه سوئت با اون تنها شدم. اون با یه رابطه عاشقانه شروع کرد و بعد دو ساعتی رفت دنبال کارش توی منطقه. بعد اومد و نهار خوردیم. بعد من رو لخت کرد. خوب من اعتراض کردم اما گفت کاری باهات ندارم فقط برام تعیین تکلیف نکن. خودش هم لخت شد و من خوب سعی کردم ظرفیت داشته باشم و عکس العمل بدی نشون ندم. دوسش داشتم و دلم نمی خواست از اون توی ذهنم یه بی شرف بسازم. در نهایت با اینکه می تونستهیچ کاری با من نکرد.. البته بماند که من آمارش رو کامل حتی تا کوچه ای که توش زندگی می کنه و شماره شناسنامه اش رو هم در اورده بودم! و اون می دونست من خیلی چیزا ازش می دونم! اما به هر حال جلو خیلی چیزها رو نمی شد گرفت مگه اینکه بخوای. نکته دیگه اینکه این کار به من نشون داد اون بیش از این حرفا سکس داشته که تحمل کنه سکس کامل نکردن رو. خوب من یه فشار خیلی زیادی رو تحمل کردم. تا یک ساعت که خوب چیزی نمی گفتم. بعدش هم که دیگه باید می رفتم چون بلیط داشتم. به خاطر همین عمل ناقص من سه روز مریض شدم! دکتر می گفت آلودگی دهانی هم میکربی نداشت دهنم. تشخیص این بود که استرس زیادی رو تحمل کردم. سه روز حالت تهوع شدید داشتم. خوب به آقای دال جواب هم زیاد نمی دادم. همش گریه می کردم. از خودم بدم می یومد. از خدا خجالت می کشیدم. از اینکه این کار رو کردم. از اینکه چرا باید این توقع رو از من داشته باشه! بوی غذا بهم می خورد بالا می یاوردم. تا بالاخره روز سوم به خواهرم گفتم. گفت همین؟ گفتم آره! گفت یعنی هیچ کاری نکردید؟ گفتم نه! گفت خوب احمق اینکه دیگه انقد ناراحتی نداره! خوب این حرف خواهرم حالم رو خوب کرد. همون شب غذا خوردم. مهر شروع شده بود. دیگه به آقای دال جواب دادم. بعد از اون روزهای ما دوباره مث روزهای تلخ قبل شد! کارو کار و کار و کار…

اگه کار داشت این معنیش این نبود که من باید به حال خودش می ذاشتم! اگه یه روز زنگ نمی زدم یا اس ام اس یا ایمیل دیگه هیچی! اگه بهش حرف دانشگاه و هم کلاسی ها رو می زدم می گفت می خوای بگی من بیابونی ام؟ تو توی اجتماعی؟ اگه عکس برنامه هایی که توش تو هفته بودم رو می فرستادم می گفت می خوای من رو بچزونی؟ اون پسره کی بود؟

تو اون سایته براش کامنت می ذاشنم می گفت دیگه کی ها برات کامنت می ذارن… من پروفابلم رو بستم! پنجشنبه ها و جمعه ها یه زنگ نمی زد! می تونی اینو تصور کنی؟ می گفت تو که می دونی من سر کارم دیسکو که نیستم.. راس می گفت از 6 صبح بیدار می شد و 12 تا 2 یه استراحت داشت تا 9 شب دوباره کار یود… اما به من چه؟ اینا به من ربط نداشت. اوایل فکر می کردم مرد کاره اما بعد فهمیدم عاشق پول و مقامه! پروژه که داشت تموم می شد گفتم ببین پروژه بعدی یا تهرانی یا من دیگه نیستم! باید 6 ماه پیشم باشی ببیتنم این اخلاق قشنگت مال کارت یا کلا اینجوری هستی! 10  روز دوباره قطع کرد! یعنی یه شرایط واقعا غیر انسانی رو به من تحمیل می کرد. یعنی حتی یه کار انسانی نمی کرد که من بگم خوب این اینطوریه حالا یه اخلاق بدی هم داره. انقد شعور نداشت که وقتی به فکر خودش من کار بدی هم می کنم دیگه اوضاع رو بدتر نکنه. بعد از 10 روز من زنگ زدم گوشی رو برداشت و گفت خودش زنگ می زنه. زنگ زد و گفت ببین من نمی تونم بی خیال تو بشم .. بی خیال کار هم نمی  تونم بشم! من زمین خریدم تو شمال و ماهی فلان قد قصدشه، ماشینم رو تازه عوض کردم.. من رو بدبخت نکن.. رفت و آمد کن اگه می خوای من رو بشناسی.. 4 روز هفته رو تهران باش؛ 3 روز آخر رو بیا پیش من! گفتم آره اینجا هم تگزاس سیتیه! تازه مگه مامان من می ذاره! گفت عقد می کنیم.. عقد می کنیم…گفتم دیگه چی؟ من می گم نمی شناسمت می خوام بیای نزدیک که بشناسمت! تو می گی عقد کنیم؟ داغ کرد و دعوا راه انداخت! هر بار هم که دعوا می کرد مشروب می خورد.. دیگه نمی شد پیداش کرد چون دیگه نمی فهمید چی داره می شه! بی مسئولیت بود. این واقعا غیر انسانیه که یه آدمی اینطوری با اعصاب یکی بازی کنه بعد قطع کنه و بره مشروب بخوره! خوب این آدم می تونه یه دختر رو حمایت کنه؟

باز هم به هم زدم…باز شروع کرد و من جواب ندادم.. روز تولدش هم زنگ نزدم.. ظاهرا خیلی هم بهش گرون اومد! هر بار از این ماجرا یاد می کرد و می گفت که تو به من زنگ نزدی! دو ماه بعد یه بار که اس ام اس زد بهش جواب دادم! .. هنوز شکر آب بود اما.. بعد هم بهش ایمیل زدم که من پایان نامه رو تحویل دادم و یه هفته ای وقت دارم اگه دوست داری بیام پیشت. در واقع فشاری که بهم وارد کرده بود باعث شد حواسم بیشتر به چیزایی که برام تو زندگی مهمه باشه. من اولین شاگرد کلاس بودم که دفاع کردم و اولین دفاع بعد از من 3ماه دیگه انجام شد و بقیه بچه 7 ماه دیگه.

بهش گفتم می تونم بیام پیشت.. گفت من الان روسکو ام اما بهت خبر می دم.. هفته بعد قرار شد بیاد تهران! امتحان دکترا داشت و من داشتم کارت  دعوت های جلسه دفاعیه رو می نوشتم! گفت 4 شنبه می یام و جمعه برمی گردم.. گفت ساعت 3 تهرانم.. 10 بار چک کرد و…اما از ساعت 3 انتن نداشت و از 6 بعد از ظهر 4 شنبه تا 1 صبح شنبه خاموش بود. این آدم تعادل روانی داشت؟ این آدم مریض بود. این آدم اصلا برای من شان انسانی قایل نبود یا سرشار بود از عقده های فروخورده دوره کودکی. اصلا به من چه بابا ومامانش از هم جدا شده بودند؟ به من چه که زیر دست زن بابا بزرگ شده بود؟ به من چه که باباش وقتی مست بود کتکش می زد؟ به من چه که تا حالا معنی واقعی محبت رو نچشیده بود؟ مگه ما همه توی شرایط کامل بزرگ شدیم؟ همه مشکلاتی داشتند. چرا از من باید هر بار انتقام گرفته می شد؟ یا نه انتقام نبود! بی خیالی بود؟ من مهم نبودم؟ گذشته سیاه این آدم ازش یه آدم بی تفاوتی ساخته بود؟ مقام و پول تا این حد آدما رو کور می کنه؟ این آدم دوره زوال نداره؟ پیری نداره؟ علیلی نداره؟ بیماری نداره؟

من چه آدم بدختی بودم تو اون جند روز؟ حس می کنم جزای تمام پسرایی که نخواستمشون از من گرفته شده و من دیگه رستگارم! جالبه! همون شنبه یه ایمل زد برا ولیتاین! من دیگه به این یقین رسیدم که دیوانه است! دیوانه! اس ام اس زد و من گفتم تو باید پیش یه روان درمان بری..خوب اون بچه طلاقه! از 4 سالگی پدرش اونو چدا کرده و با یه زن دیگه ازدواج کرده! به گفته خودش هم همیشه بد اخلاق بوده و مست… و فحش می داده! این اخلاقایی که هی قهر می کنه وقتی عصبانی می شه قطع می کنه دقیقا ارثیه! البته تقصیر اون نیست.. اشتباه از من بوده که باید زودتر از اینا می کندم!

هفته بعدش من دفاع کردم! و دیگه بهش جواب ندادم.. نه به تماس های عیدش و نه بعد از عید…ایمیل می زد. اس ام اس می زد. منم یه بار بهش اس ام اس زدم که اگه کارم داری فردا زنگ بزن! فردا زنگ زد اما من نشنیدم! شب تو فایل انسرینگ موبایل دیدم پیام گذاشته.. به هر حال دو روز بعد پیدام کرد.. و ما یه کمی حرف زدیم.. این بار خیلی دلخور و بد اخلاق تر از همیشه بود.. گفتم خواستم بدونی که این تو بودی که خراب کردی! گفت اصلا یادش نمی یاد من چه زمانی رو می گم که نیومده!  بعد هم دوباره یاد اورد که هیج وقت براش ارزش قایل نبودم و تولدش زنگ نزدم و همیشه بی دلیل گذاشتم رفتم.. نذاشتم یه حرف سکسی بزنه و کلا نمی تونم به نیازهاش جواب بدم!

بعد گفت الان کار داره اما بعد زنگ می زنه! دو ماه بود تهران بود و 2 روز بعد برمی گشت منطقه! فردا هم زنگ نزد من ظهرش زنگ زدم! گفت من خودم زنگ می زنم الان کار دارم. گفتم ببین من شهربور از ایران می رم  و می خوام ببینمت و خیالت رو راحت کنم. کفت خوب می گم دو ساعت دیگه بهت زنک می زنم. گفتم دیروز هم همینو کفتی! گفت: توقعاتت وقت قهر عین آشتیه! !  اون روز و فردا هم زنگ نزد ومن بهش اس ام اس زدم که ببین من با یکی دیگه دوست شدم! دیگه طرفم نیا! جواب داد که چی می گی مگه نگفتی داری شهریور می ری ! دیگه چه دوست شدنیه؟ گفتم منافاتی نداره! 5 ماه خوش می گذرنم.. از اس ام اس های بعدی معلوم بود که سوخته.. و من که دیگه جواب ندادم! من خودم هم بیمار شدم که به این دل خنکی های مقطعی می بالم!

*

یه مدتیه وقتی از خواب پا می شم حس خالی بودن می کنم! حس می کنم یه جایی از عمرم رو اشتباه کردم! یه جایی ؟ اما کجا؟

*

از دوستای قدیم یه پسری هست که اون موقع دیوونه من بود،، من اما نمی دونستم! بعد از اینکه اومدم دانشگاه این ماجرا مث یه زخم خودش رو باز کرد و تو یه دعوای جانانه گروهی یکی از اتهام های من این اعلام شد که اون رو بازی دادم! و من یهو وسط جمع فهمیدم که … همه عمرم رو کور بودم! البته نمی دونم ولی اون موقع دغدغه های دیگه داشتم و واقعا کسی رو نمی دیدم.. خوب تو اون جمع نه اما تو اون مقطع کسی بود که من عاشقش بودم و اون منو نمی دید… من ذهنم رو اون بود و به کارهای دیگه کار نداشتم .. همه ماجرا این بود! کسی رو نمی دیدم! وقتی وسط دعوا بهت می گن فلانی رو بازی دادی دیگه نمی تونی بهش به عنوان یه کیس نگاه کنی! باید دختر باشی و اینا رو بفهمی! بارها شد که فکر کردم اون یا یه کس دیگه برام آرزوی بد کردن!

*

جرا اینا رو می گم؟ نمی دونم! صد بار موقع نوشتن پشیمون شدم! اما گفتم شاید اینا رو کسی بخونه و وقتی داره در مورد پسری تصمیم می گیره بفهمه که عشق یه رابط اجتماعیه! اگه این آدم روابط اجتماعی بدی داشته نمی تونه هم دوست داشتن رو بفهمه. و اگه هم دوست داشته باشه دوست داشتنش یه جور بیماریه. چندی پیش از آقای دال خواستم که عکسام رو کلا دلیت کنه! شبش اس ام اس زد که اگه آشتی کرده بودیم یه برنامه شمال یا دبی می ذاشتیم! خوب من انقد حماقت کردم که هنوز فکر کنه من بر می گردم! نمی دونم!

کسی که تمام باز زندگیش خاطرات بد زنیه که دوسش نداشته و رفته یه زندگی دیگه ساخته و براش مادری نکرده. من چرا باید ازش توقع داشته باشم که مث یه انسان مث یه دختر که بهش می خوام وفادار باشم، بهم احترام بذاره؟ آدمی که انقد پول وامکانات داره و می تونی هر لحظه یه فاحشه رو اجیر کنه که بهش همه جوره حال بده، اصلا فهمی از مسئولیت عاطفی داره؟ نه! من چرا باید توقع معجزه داشته باشم! چرا همه دخترا توقع معجزه دارن؟

آدمی که با این همه فراز و نشیب توی دوستی یک بار حاضر نشد اخلاقش رو کمی تغییر بده، چه تضمینی وجود داره که یه بار دیگه همه چی رو خراب نکنه؟ آدمی که توی زندگیش جز خودش رو ندیده، چرا چطور می تونه یهو به یکی دیگه احترام بذاره؟ آخرین باری که اومده بود تهران از احتمال یه بیماری می ترسید اما خوب به خیر گذشت. کاش می تونست به این مساله فکر کنه ما همه فاصله سلامت تا بیماریمون همون آزمایشه! هیچ کس مستدام بر قدرتش ننشسته! همه ادما یه روزی به زوال میرسن. اما خوب مهم اینه که وقتی به پشت سرشون نگاه می کنن چیزایی که خراب شده نبینن. بعضی از آه ها همیشه داغ می مونن. اصلا بحث نفرین نیست! من هیچ وقت کسی رو نفرین نکردم. اما حقی دارم که ازش کوتاه نمی یام.

یه چیزایی توی زندگی آدم ها هستند که همیشگی نیستند. یه روزی با همه وجودم دوسش داشتم و مطمئن هستم که یه روزی می فهمه چی رو برای همیشه از دست داده. من فکر می کنم علاقه ای که نثارش کردم بیش از این ها بوده که بخوام از له شدنش به این آسونی بگذرم.

زندگی من هم بهتر از همیشه (خدا رو شکر) می گذره. من اون ادمی هستم که تو اوج بدی هایی که بهم کرد کارشناسی ارشدم رو دفاع کردم. خوب تصورش رو می شه کرد که الان کجام و چی می کنم. اما این قصه برای دخترایی که این ماجرا رو می خونن بمونه تا بدونن، خودش رو آسون نبازن.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 1:42  توسط فاطمه   | 

نابینا بود و سال ها بود که مادرش را ندیده بود… بعد از سال ها مادرش که به دیدنش آمده بود اما او نمی خواست که مادرش را ملاقات کند… مادرش را از خود می راند… اولین روزی که مادرش به پارک نیامد تا کنارش بنشیند دست بر جای خالی او گذاشت… چقدر دلش تنگ شده بود…

چه ظلم بدی است این کوری…این علاقه… این غرور… سال هایی که به تنهایی طی شده اند و سختی هایی که به هیچ عنوان جبران نمی شوند! ام دلت هم تنگ می شود…

*

به نابینایی دلم برایت تنگ شده و جایت روی نیمکت خالی است… دست بر روی جای خالی ات می کشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:31  توسط فاطمه   | 

ما پسران این سرزمین چون نسیم آمدیم و چون باد می رویم. از دختران این سرزمین آمدندُ رنج بردند و گریستند و مردند...

(یادداشت علیرضا نادری بر تئاتر کوکوی کبوتران حرم)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:52  توسط فاطمه   | 

سراغ تو را از کولی سرگردانی می گیرم که کوچه های شهر را به هوای اسکناسی پرسه می زند…

در میان خطوط دستم گم شده ای! چه راه طولانی و چه دو راهی عجیبی…

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:41  توسط فاطمه   | 

اين تمام آوازهاي سرزمين كودكي من است كه تقديمت مي كنم وقتي باد مي آيد و از لاي روسري دختران كوچه مي گذرد و بوي تو دست هاي باغچه را سبز مي كند...

دست هاي باغچه را بو مي كشم كه فصل بار دادن نزديك است...

 شكسته مي خوانمت به لهجه غربت در شهري كه آوازهايم كودكي و آرزوهاي جواني ممنوع مي شوند و عشق در پستوي خانه نهان....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:35  توسط فاطمه   | 

بوي آوازت مستم مي كند! وقتي بر بام پنجره ام با انگشتهاي خيست ضرب مي گيري... مي شويي تمام دلتنگي ام را وقتي صادقانه روياي ابري آسمان را تعبير مي كني... بوي خاك با تو معني مي شود.. زمين با تو رويش را به ياد مي آورد و من خانه ام را ... بام هاي حلبي... كوچه هاي گلي... چترهاي قرمز و نارنجي...

بوي آوازات مستم مي كند

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:19  توسط فاطمه   | 

اين تجربه جالبي است كه من در يكي از كلاس هايم داشتم.

 خودم را براي تدريس يك كلاس المنتري زبان آماده كرده بودم اما در برابر چشم هاي متعجبم 15 زن هم سن و سال مادرم ظاهر شدند! خوب هميشه تصورم از كلاس المنتري دختران محصل يا نهايتا 30 ساله بودند اما اين خانم ها جوانترينشان 30 ساله بود! نكته بعدي اينكه بعد از يك ربع وقتي با آنها سلام و احوالپرسي را تمرين كردم متوجه شدم آنها هيچ چيز حتي از حروف انگليسي نمي دانند!

روش درس را تغيير دادم و كتاب را كلا به كناري گذاشتم. چهار جلسه است كه با آنها حروف را كار مي كنم و آنها هر روز بيشتر به اين زبان علاقه پيدا مي كنند. بيشتر آنها خانه دارند يا دوره بازنشستگي را طي ميكنند. وقتي از آنها دليل علاقه به زبان انگليسي را مي پرسم مي گويند. ديگر مي خواهيم بفهميم ماهواره چه مي گويد!

اين تغيير در ميان اين قشر از زن هاي جامعه جدا جالب است! من به داشتن آنها مباهات مي كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:19  توسط فاطمه   | 

 

اين روزها كه شايعه خشكيدن ريشه هاي مسمومت، ذهن زمين را پر كرده، جوانه مي زنم تا بهار قبل از زمستان به اين زردي مزمن پايان دهد.... چه متكبرانه آب را از دست هاي خشكيده ام مي گرفتي وقتي توان فريادم نبود... آه چه جهنم سردي بود روزهايي كه حق در برابر چشمان نابرابرم نا حق مي شد و تو به عنوان بزرگترين حامي اين ظلم نشانه گرفته مي شدي... تو .. تو... چه بهاري سر زند وقتي تو و فكر جاوداني چون "تو"هايي، رنگ ببازيد ...

هر جا كه پشت به خاكه هاي ريشه ات، شاخه هاي نارس زيتون، بار نداده، پوسيد، تنم سوخت از بي كسي... بي كس شدم از جشن آب و آباداني كه همواره علف هاي هرز را به آن راهي بود... بي جاني ام از شوري اشكها زندگي مي گرفت... چه روزان تلخ و شبان پر كابوسي...

بغض در گلو و گره بر مشت و فرصت يك "الله اكبر" مغتنم... مي شود اين بهار زودتر بيايد؟ سبز شود اين زمين كه از ريشه هاي آلودي تو تهي است؟ چشم به آسمان، روياي آب را دخيل مي بندم... تنم سبز مي شود از اين رويا... جوانه مي زنم روياي بهار را...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:2  توسط فاطمه   | 

تمام این روزها که به خشم، دلهره و بیم فردا می گذرند را چگونه طی می کنی مرد؟

این روزها که انگشت بی شرم ظلم، نجابتت را متهم می کنند و من سراسیمه دوست داشتنت را در خیابان های شهر کتمان می کنم، چه می کنی مرد؟

این روزها که رنگ سبز خط قرمز شده و "عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد"، زنانه می جویمت از روزهای تقویم که همیشه روز تولد بهترین بهانه برای سراغی از محبوب ممنوعه گرفتن است…

تولدت مبارک میر حسین موسوی

میری برازنده توست، و علامت تشدیدی بر پاک بودن نیاکان توست…

نام حسین بعد از 140 سال بر قامت تو حماسه می آفریند.. چه خوب که نامت حسین است اگر نه حسین هم از شناسنامه های کودکان فردا حذف می شد..

موسایی بودن هم از آن نام هاست که بی دلیل به حسین بودن و میر بودنت اضافه نشده… این عصای موسایی باید بر دل دریا فرود آید و قومت را از ظلم فرعون رهایی دهد…

میر حسین موسوی تولدت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:22  توسط فاطمه   | 

اين خبري را در حالي مي خوانم كه مطالب خودم را در سال هاي گذشته در اين روزنامه مرور مي كنم. اعضاي هيات تحريريه را به ياد مي آورم. سالن ساده و بي تكلف را جلوي چشم هايم مي بينم كه اولن بار كه ديدمش باورم نمي شد اين روزنامه وزين ازهمين وسعت كم در مي آيد. مهران عزيز را در صفحه جهان به ياد مي آورم كه چطور روي چاپ بعضي از مطالب حساسيت نشان مي داد و به خط قرمز هاي موجود اشاره مي كرد- و  روز مرگش را به ياد مي آورم كه اولين نفر در قطعه نويسندگان شد- همسر مهربانش سارا را به ياد مي آورم.....

امروز كه اعتمادملي توقيف شد دوستانم در آن هيات تحريريه را به ياد مي آورم و بغض سنگيني كه همين روزهاي اخبر در راهروها و اتاق هاي كم جمعيت حاكم بود و مي شنيدم كه هر روز چند نفري را دعوت به سوال و جواي مي كنند و مي شنيدم كه معلوم نيست سردبير و نويسندگان تحريريه كي از بازداشت و زندان رها مي شوند!

امروز ياد مظلوميت اين گروه و اين جمع در زير پل كريمخان مي افتم... باز يادم مي آيد روز بدرقه مهران از ساختمان روزنامه تا بهشت زهرا و ياد شيخ مي افتم كه برايش نماز ميت خواند و ياد بغض آن روز اعضاي گروه اعتماد ملي مي افتم و دلم براي همگي تنگ مي شود...

اگر چه اعتماد ملي خانه قديمي ام بوده اما امروز بستنش مرا بي خانمان كرده... در گيشه روزنامه نگاه به تيتر هايش هنوز دلگرمي شنيدن حرف راست را در اين زمانه روسياهي و نيرنگ مي داد...

چه بي خانماني سياهي!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 14:7  توسط فاطمه   |